X
تبلیغات
فاصله ها

فاصله ها

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

    اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 

        کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود 

          کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش 

      را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

  اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

     و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

       دنیا را ببین...

    بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم ازچشمهایمان می آید!!!!!!!!!

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/12ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط ح |

باور ڪــُــنید اِتِفاقِ مُهِمے نَیــُـفتـــاده

فــَــقــَـط بــَــندِ دِلم پاره شُده مِثلِ تَسبیح

مَـטּ خــُـودَم چِشم دوختـہ اَم بـہ اُمیدِ وقوعِ یِڪ اِتِفاق

ڪـہ اِتِفاقا رُخ نِمے دَهد...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/07/22ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط ح |

نامه فریدون فرخزاد به یک فاحشه


اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!… چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،

من هم مانند همه ام

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد

و یا شوهر زندانی اش آزادشود این «ایثار» است !

مگر هردواز یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است…

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم

که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین .

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه !! دعایم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/05/09ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط ح |

 

پیشانى عدل و عدالت را شکستند
آن دسته اى که با على پیمان ببستند
معصوم را دیدى که مظلومانه کشتند
در سجده گاهى ناجوانمردانه کشتند
شهادت امام علی علیه السلام تسلیت باد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/05/09ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط ح |

هر بار که می خواهم به سمـتـت بیایم یادم می افتد”دلـتـنـگی”هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست….!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/05/09ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط ح |

پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...

که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

دختره به پسر گفت :

خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!

دختره نشست تو ماشین

راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/05/09ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ح |

دنبال  " مـخـاطـبــــــــــــــ خـاص  " نوشته هام نباشید


 

ارزش خــــــــاص بـــــــــودن  را نداشت

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1392/05/06ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط ح |

برگرد و زمان را غافل گیر کن...من با تک تک این ثانیه ها شرط بسته ام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/23ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط ح |

پادشاهی در زمستان به یکی از نگهبانان گفت:سردت نیست؟
نگهبان گفت:عادت دارم.
پادشاه گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند اما فراموش کرد.
صبح جنازه ی نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: من به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرم تو مرا ویران کرد...
 
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/03/21ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط ح |

تو آســوده بـخــواب .. چون هنوز هستـنـد کسانی که شریک دُزدند و رفیق قافله و اگـــر نبــاشــند پس چه کِــســـی خَـــر را ، وســـط جنـــگل بـــه مــهــمـــانــیِ گُـــرگُـــی بــبـــرد...؟ اینجا تمام نسل ها سوخته اند..فقط درصد سوختگی ومکان سوختگی فرق میکند..لبخندش را تقسیم کرد نیش خندش ب من رسید لبهایش ب دیگری...برهنه خیس و گرسنه متولد میشویم پس از ان اوضاع ب مراتب بدتر می شود...مادر بزرگ گم کردهام در هیاهوی شهر ان نظر بند سبزی ک بسته بودی ب بازویم...من چشم خورد ه ام من تکه تکه از دست رفته ام... در روز٬ روز زندگانیم... ای دل ساده ی دهاتی ب کشک شور بساز ک قند شهر دروغی بیش نیست...

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/03/21ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط ح |

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/03/06ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط ح |

ديـگر بـه هـــوای نـــازَت ،

هـيـچ مـــردی

ســر بـه بــيـابـان نـمی گـــذارد !

ســاده ای لــيـلی جـــان !

ايــنـجــا مـجــنـون هـــا

بــا يـک کـليک

روزی هــزار بار عــاشـق مــی شـــونــــد !
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/03/06ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط ح |

 

دلم که مي گيرد ياد امام آرامم مي کند به چشمهايش که هنوز هزار حرف نگفته دارد. چه آسان مي توان بر لبان اين "مردم شريف لبخند شادي نشاند وچه آسانترمي توان لبخند را از آنان گرفت.سياستمداران به وقت غرور اشتباهات زيادي مي کنند که تاوان آنرا ملتها بايد بپردازند. تاواني بسيار گران و سنگين .غرور ملتي را چه آسان مي توان شکست، آنگاه که مصلحت به خيرمردم خود را نبيني ؟

hashemirafsanjani.ir - آيت الله هاشمي در سال 84 گفت : خدايا ! تو را گواه مي گيرم که هيچگاه  ملتي چنين صبوروهمراه در تاريخ نبوده.اين مردم حق بسياري دارند و بسيارحق دارند. آنچه که مي گويند وآنچه که مي خواهند حق است.خدايا! کمک کن ما شرمنده چنين ملتي نشويم .برما ببخش اگر نتوانيم دين خود را به اين مردم ادا کنيم.خدايا! برخي حرفها را تنها با تو مي توان ز،من متاعي عزيزتراز آبروندارم و باعزيز ترين عزيزم به ميدان آمده ام.


به گزارش پايگاه اطلاع رساني آيت الله هاشمي رفسنجاني ، گزيده متن فيلم انتخاباتي سال 84 ايشان بدين شرح است :

دردانه هاي عزيزم ايام غريبي است،سختترين لحظه هاي زندگيم را مي گذرانم.هميشه نوشته ام – يا به ضرورت يا به دل – اما اين بار تفاوت دارد،شرح احوال است، احوال شخصي. کلمات زنداني احساسند وزنداني هميشه در پشت ميله ها، به رنجوري مي افتد!.

تاريخ چگونه قضاوت خواهد کرد : قدرت يا ضعف؟.چشم هاي مردم من مهربان و دلهايشان سرشار از يقين است . براستي ارزش آنرا دارند که نامشان بر بالاترين قله ارزشهاي بشري حک شود. ايمان داشتن و باور داشتن مردم،بزرگترين پشتوانه تو خواهد بود، پس چرا ترديد؟خود را از اين ترديدرها کن. صدايت مي کنند!.

درلحن و کلامشان آهنگي است که رهايت نمي کند.ديروز يکي مي گفت:" تدبير مي خواهيم و عقل" .ديگري با لحني هراس آلود مي گفت : انصاف مي خواهيم همين!.جواني هم آن گوشه نشسته بود وهيچ نمي گفت،مي شد دردرياي چشمانش امواج بي کران به حقِ خواسته هايش را ديد. اين روزها انگار وزن کلمات را جور ديگري احساس مي کنم،انگار مردم آهنگ کلمات را جور ديگري ادا مي کنند.

ديروزمردي با شهامت برخاست وگفت:آقاي هاشمي ! مي داني اداره کردن ايران يعني چي؟.  زنگ صدايش بي رعشه بود و صادق.گويي به نمايندگي از چند هزار سال تاريخ اين مرز و بوم سخن مي گفت. او گفت و گفت  بسيار گفت .جوري مي گفت که من کلامش را مي ديدم. گاهي احساس سنگ دلي مي کنم که چرا خواست اين همه انسان ها نمي تواند دلم را با عقل همراه کند.

تيرماه پارسال بازديدي بود از يک کارخانه.  مهندس جواني با شورو ذوق همه چيز را توضيح مي داد.يکباره گفت:  آقاي هاشمي! شما اهل موسيقي هستي ؟. تعجب کردم . گفتم : کم . گفت : چرا هستي!. گوشتان را جلو بياوريد.گوش خود را نزديک دستگاه برد. من هم همين کار را کردم . گفت:مي شنويد؟. گفتم چي را ؟. گفت : موسيقي!، ما در اين کارخانه اسمش را گذاشته ايم: "سمفوني زندگي". و زندگي را با چنان لبخندي و برقي در چشمانش گفت که غبطه خوردم .

راست مي گفت .ظلم است ظلم بزرگي.  اگر به فرداي اين کشورفکرنکنيم. فردا ممکن است ما نباشيم ولي فرزندان ما که هستند. آينده که هست. ايران که هست. ستونهاي فردا را بايد امروزبنا کنيم .فرداي دنيا صدايي دارد که بايد آهنگ آنرا از امروزشروع کنيم. ترديدها رهايم نمي کنند چه کنم؟. آخر هميشه آرزو و اميد داشتم در زمان حياتم ببينم که دستهايي تواناتر ، اداره کشوررا از ما تحويل بگيرند و ما بنشينيم و ببينيم و خدا را و مردم را شکر کنيم ، اما ترديد دارم که با اين وضع اين آرزو به عمل برسد.

لحظه ها سخت شد. با خودم مي گويم تو در لحظه هايي سخت و دشوار بسياري بودي، چرا اينبارخود چنين سخت و دشوار شدي؟ نکند تحملت کم شده؟ طاقت درگيري نداري!. به موانع فکر مي کني، به نامهرباني ها، به جفاها، به سختيها،خوب همه اينها هست و بسياري چيزهاي ديگر ...دوباره فکر کن چيزي جا نينداختي؟. چرا ! خدا را ، صبر و تحمل ....

معمولاً برسرهرانتخاب يک دوراهي سهمگين است . دو راهي خود يا خدا . چه امتحان سخت و دشواريست . شيطان بر سر اين دوراهي چه ها که نمي کند. اگر شيطان بر دروازه دل ، گوش و چشم تو نشست، خود را و خواسته خود را خدا مي بيني.  آبرو کجا مي آيد ؟ کجا مي ريزد ؟ مي شود کاري کرد بي آنکه با همه ريختن اون باشدبعضي حرفها را تنها با تو مي توان زد.خدايا!.

خدايا ! من متاعي جز آبرو ندارم و عزيزتر از او ديگرهيچ . من با عزيزترين عزيزم به ميدان آمدم. ‌خدايا ! تو بر ما منت اسلام نهادي، از تو مي خواهم به ما منت فهم درست آنرا نيز عطا کني، تا بتوانيم پيرايه جهل از آن بزداييم تا بتوانيم محبت و رافت پيام تو و رسولت را دريابيم .خدايا! دشمن به کفر و دوست به جهل مي کوشند تا شيريني شفاي دين تو را به تلخي بدل سازند وبيراهه بر بيراهه مي بندند تا مردم را از دين تو گريزان سازند.

‌خدايا! تو برما  دين و دنيا عرضه کردي و گفتي دنيايتان را هم دردين ببينيد. چه تلخ است ديدن کساني که دنيا مي نهند و دين نمي يابند وچه تلخ ترکسانيکه  دين به دنيا مي فروشند وچه هولناکترديدن کسانيکه دين و دنيا را يکسره مي نهند ودربرزخ تاريک قهر با خدا لانه مي کنند. خدايا به تو پناه مي برم. معيشت مردم ، خواسته اهل دين ، خواسته روشنفکران ، تراز زندگي جديد ، حفظ سنتها ، توسعه ، عدالت و قهر – واژه اي که از آن بيزارم – ... .

روزي در جمع ياران به بهشتي گفتم اين تهمتهاي تلخ آزارت نمي دهد؟. نگاهم کرد و گفت: اين آسياب به نوبت است ،نوبت تو هم خواهد رسيد. چقدر اين روزها بي شما سخت مي گذرد دوستان. من تا نيمه راه آمده ام ،مشيّت اين بود که بمانم تا نوبت به من برسد. تا در سنگ زير و بالاي آسياب، صداي شکستن هاي خود را بشنوم و بچشم.

دلم که مي گيرد ياد امام آرامم مي کند به چشمهايش که هنوز هزار حرف نگفته دارد. چه آسان مي توان بر لبان اين " مردم شريف لبخند شادي نشاند " وچه آسانتر مي توان لبخند را از آنان گرفت کاش عده ايي باور کنند " شادي و لبخند لازمه زندگي است "‌و دنيا بدون شادي تحمل ناپذير است .

رمز آباداني در گره خوردن همتهاي بلند و افکار نوست.  ايراني يعني دستهاي توانا و افکاري بلند، همتهاي استوار و ارادتهايي خستگي ناپذي. تاريخ اين خاک گواه بسيار بر اين حرف دارد. آناني که دل در خدمت به اين مردم دارند فقط بايد سدها و موانع را بردارند.اين اقيانوس اگر به تلاطم در آيد تاريخ يکبار ديگر ايران را بر تارک جهان خواهد ديد واينبار با اتکا به اسلام و قرآن .

خدايا! تو را گواه مي گيرم که هيچگاه ملتي چنين صبور و همراه در تاريخ نبوده، اين مردم حق بسياري دارند و بسيارحق دارند. خدايا آنچه که مي گويند و آنچه که مي خواهند حق است  خدايا ! کمک کن ما شرمنده چنين ملتي نشويم . بر ما ببخش اگر نتوانيم دين مان را به اين مردم ادا کنيم . تو مي داني که ما مي خواهيم ادا کنيم .

مي گويند شيطان در شب زاد و ولد مي کند. تاريکي ها هميشه آبستن حوادثند. دشمنان اين سرزمين آرامش آنرا نمي خواهند . چشماني بيدار هميشه بايد مراقب باشند. سياستمداران به وقت غرور اشتباهات زيادي مي کنند که تاوان آنرا ملتها بايد بپردازند. تاواني بسيار گران و سنگين. غرور ملتي را چه آسان مي توان شکست، آنگاه که مصلحت به خير مردم خود را نبيني؟.

دوست دارم از آينده بنويسم، ترسيم آينده زيباتر است. اما ما را از گذشته گريزي نيست .در هر قدمِ گذشته حرفي است براي گفتن و درهر قدم آينده هزارحرف. شب آرام آرام به پايان مي رسد  و روز ديگري براي ايران آغاز مي شود. روز ديگري با هزاران اميد و هزاران آرزو و هزاران چشم منتظر. وسوسه ها و ترديدها در ظلمت است و روز جهت آشکاريست.

جان ما با آفتاب يقين گرم مي شود، يقين به اسلام ! يقين به ايران ! يقين به مردم...

+ نوشته شده در شنبه 1392/03/04ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط ح |

 

شما چی میگین؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/26ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط ح |

 

بیایید برای همه ی دردمندان وگرفتارها دست به دعا برداریم

 

 

کوچک که بودی برای داشتن بهترین اسباب بازی های دنیا دعا می کردی. برای خانه ای پر از خوراکی، برای کمی بیشتر تاپ سواری… یادت هست؟کوچک که بودی برای داشتن بهترین اسباب بازی های دنیا دعا می کردی.برای خانه ای پر از خوراکی ،برای کمی بیشتر تاپ سواری …یادت هست؟ - بزرگ تر که شدی آرزو برایت قبول شدن امتحان و دانشگاه رفتن،کار و در آمد بود.به یاد داری؟ امروز هم… نمی دانم.نمی دانم دنیای آرزوهایت امروز تا کجا فکر می کند و دلداده کدام آیین است،نمی دانم حواس دلت امروز زمام دار چه کسانی است ..تا کجا تقوا دارد و چقدر مهربان است… ... 

برای دیدن اعمال شب لیله الرغائب به ادامه ی مطلب برید      التماس دعا

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/26ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط ح |

اینجا انتهای زمین است...درست لحظه ی مرگ انسانیت...جایی که دست های مادران بوی خون می دهد!!!بوی "جنایت"و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در خفقان ا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/25ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط ح |

تومترو زنه به لره سلام ميکنه،لره ميگه: ببخشيدبجا نیاوردم،
زنه ميگه:فكرمیكنم شماپدریكی ازبچه هاى من هستید!
لره باخجالت میگه:شما همونی هستی كه بادوستم .....؟
زنه سرخ میشه میگه:بیشعور،من دبیرریاضی دخترتم :
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/02/24ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط ح |

 

برای دیدن بقیه ی عکسها به ادامه ی مطلب برین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/23ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط ح |

چند روز پیش یه دختر خانمی زنگ زد رو گوشیم
اشتباه گرفته بود:پرسید ببخشید شما؟؟
منم خواستم یکم سر به سرش بزارم
گفتم:سیدعلی حسینی هستم تو سازمان اطلاعات کارمیکنم
الان چند روزه گوشیش خاموشه
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/23ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط ح |

خــــــــــــدایا......

 

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺣﺮﻓﻬـــﺎﯾﻢ ...

صدای ﻧـﺎﺷـــﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨــﺪ …

ﺗـــﻮ…

ﺑـﻪ ﺣﺴـــﺎﺏ ﺗﻨﻬـــﺎﯾﯽ ﻭ ﺩﺭﺩ و ﺩلم ﺑﮕـــﺬﺍﺭ ...

خدایا دوستتت دارم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/23ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط ح |

تو زندگی به بعضــــــــــیا باید بگی:

من چـــــــــــــــــــشم میزارم،

تــــــــــــــــــــــــــــــو

فقط برو گمـــــــــــــــــشو..

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/16ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط ح |

دیشب ناگهان خدا درگوشم گفت: تو را چه به عــــشــــق؟

گفتم:چـــــــرا !؟

گفت:تو خوابی وعـشـــــقت در آغوش دیگری لبخند میزند.

گفتم : خدایا این مخـــــلوق توست،شاید تـــــو خوابی،

خبر از رســــــم دنـــــــــــــیایت نداری...

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/15ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ح |

 

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم



ناگهان کودکی آمد و گفت:

چسب زخم میخواهید؟ پنج تا صد تومن؟


با خود گفتم اگرتمام چسب زخمهایت را هم بخرم



نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو...

                     حسین پناهی

+ نوشته شده در جمعه 1392/02/13ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط ح |

سَر ِ ميــز ِ شـــآم..

يـــآدَت كـِہ مے اُفتَم ... بُغض ميكـُنم !!

اشك دَر چـِشمــآنَم حَلقـہ مے زَنَد

هَمـہ مُتعجب نـِگـآهَم مے كـُنند ..

لَبخنـــ:)ــد مے زَنَم و مے گـُويَم:

چـِقَدر دآغ بــُــود !!

+ نوشته شده در جمعه 1392/02/13ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط ح |

بنظرتون اگه کسی اینجو آدمی باشه اُمله یا دیگران بی غیرتن؟؟؟

 

وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود و جلوی همه قهقهه می زدن و شوهراشون هم بی خیال نشسته بودن و تماشا می کردن وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن؛ آروم تو گوشم گفتی:
«مواظب وقار و متانتت باش عزیزم»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیزخورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی:
«موهات بیرونه ها خانومی!»
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال.
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:
«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی اون روز آقای همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم .برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی گفتی:
«خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی,بدون عشوه و طنازی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی بهتماشا نشسته بودن.
تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی:
«متشکرم که اونجا نموندی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
_ فهمیدی که منم با همه زنا فرق دارم؟

بنظر شما اینجور آدما املن ؟؟یا اونایی که به اینجور آدما میگن امل بی فرهنگن؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/12ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط ح |

نوشته هایم را میخوانی...

 ومیگویی:

چه زیبا!!

راستی..

دردهای آدم زیبایی دارد؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/11ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط ح |

مادرم روزت مبارک

کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :

« می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستید .

اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ »

خداوند پاسخ داد :
« از ميان بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو در نظر گرفته ام .


او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . »

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .

اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست .

خداوند لبخند زد :
« فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند


خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . »

کودک ادامه داد :
« من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها
را نمی فهمم ؟ »

خداوند او را نوازش کرد و گفت :
« فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه

هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری
به تو یاد خواهد داد ، که چگونه صحبت کنی . »

کودک با ناراحتی گفت :
« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟ »


خداوند برای اين سوال هم پاسخی داشت :
« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی . »


کودک سرش را برگرداند و پرسید :
« شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ »


خداوند گفت :
« فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . »


کودک با نگرانی ادامه داد :
« اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود . »


خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد

کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود . »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :

« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد . »

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهمیتی ندارد .
می توانی او را مادر صدابزنی . »

مرا به کعبه چه حاجت!

طواف می کنم "مادری" را که برای لمس دستانش هم

وضو باید گرفت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/11ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط ح |

امشب آمده ام قدری از این دوری بکاهم.

امشب دوباره آمده ام...

آمده ام برای دیدنت،

برای بوئیدنت،

برای شنیدنت...

برای عرض ارادت...

فقط نگو که سرم را بلند کنم...

فقط نگو بروم.. فقط نگو نمیشود.. فقط نگو نمیتوانم..

قابلم بدان!

 

امانم ده!که: ... من لی غیرک

مهربانم!

حتی اگر هم بگویی برو دیگر نمیشود؛ بخدایی خودت نمیشود..

خوب من! من از راه دوری آمده ام...خسته ام...

من از عمق کبر و غرور آمده ام!

از دیار پیمان شکنان و توبه گریزان آمده ام!

من از سرای کین و دورنگی آمده ام، از بطن هر چه پلیدیست،

از هرچه ناسپاسی و تاریکیست؛ آمده ام...

اما باور کن، باورکن تا توانسته ام تنهای تنها آمده ام...

تا توانسته ام خالصانه آمده ام...برای تو آمده ام...

 

خدایا! تو خود شاهدی که چقدر راه برای دیدن تو آمده ام...

و خوب میدانم که تو منصف تر از آنی که بگویی بروم!

...

چیز قابلی هم نداشتم که برات بیاورم، دست خالیه دست خالی...

مثل همیشه......

راستی مهربانم !

اگر سرم پائین است ، به پای بی ادبیم مگذار.

من بی ادب نیستم... فقط نمی توانم سراز زمین بگیرم.

به خدایی خودت سرم سنگین است! سرم سنگین است و دلم رسوا...

وقت آمدن، تمام راه، به اینکه شاید قبولم نکنی فکر میکردم، اما نگران نبودم...

اما نگران نبودم، چون تو را خوب میشناسم...

من خدای خودم را خوب میشناسم؛

میدانم خدای من غریب نواز است...

غریب نواز

غریب نواز...

خدای من! از اینکه تا به امروز مرا عزیز خودت شمرده ای و عزت داده ای

تو را شکر میگویم..

شکر که هستی... شکر...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/09ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط ح |

نامهربانی..

مشکلات..

درد..

دوری..

بیماری..

نداری..

شکست..

عشق..

فقر..

تنهایی..

نامیدی..

سکوت و...

و من خدایی دارم که هیچگاه مرا فراموش نمیکند،

او که مرا دوست دارد وبهترینها را برایم میخواهد،

خداییکه لحظه ای مرا بحال خود وا نمیگذارد

وهمیشه در کنار من است حتی لحظاتی که

سرشار از معصیتم وگناه وجودم را فراگرفته است.

خداییکه میبخشد بی منت، به منتهایی بزرگیش

و نعمت میدهد بی اندازه، به بی کرانگی مهربانیش.

آری این زبان من است که رسوا شده ی این خدای بزرگ است.

بارالها! تو تنها دارایی من هستی و براستی که ثروتمندم وبی نیاز از غیر تو.

هرگز از رحمت تو نامید نخواهم شد،

چون به یقین میدانم دوستم داری...

الهی رضاً برضاک

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/09ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط ح |

                      شــــــــک نکــــن ...!

             " آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,

      " گذشتـــــه ام " جلویــــش زانـُـــــــو بزنــــد ....!

قـــرار نیـــسـت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!

       برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,

                آنـــقـــدر خوشبــ♥ـخت می کنــــم کـــــه ,

به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت " لعنـــت " بفـــرستـی...!
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/09ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط ح |